LOGO

یحیی نیکدل-مشاور اقتصادی
مجموعه مقالات و پژوهش هاو دل نوشته ها(استفاده از مقالات با ذکر منبع بلامانع است)
  • banner 240x80px
  • banner 240x80px
  • banner 240x80px

تبریک عید

عید غدیر خم 

عید امامت و ولابت به همه پیروان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام مبارکباد 


دسته بندی :

با خشونت هرگز

سخت آشفته و غمگین بودم… به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم می گیرند درس و مشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، در هوا چرخاندم... چشم ها در پی چوب، هر طرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید! اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم... سومی می لرزید... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید... ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتیم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد... همچنان می گریید... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار، دفتری پیدا کرد… گفت: آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بر دلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید… صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند... خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ سلام، گفت: ” لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی شده آقا رحمان؟ گفت: این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر می گشته به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا… چشمم افتاد به چشم کودک... غرق اندوه و تاثر گشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب و دفتر… من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آن چه من از سر خشم، به سرش آوردم عیب کار از خود من بود و نمی دانستم من از آن روز معلم شده ام… او به من یاد بداد درس زیبایی را... که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی یا چرا اصلا من عصبانی باشم با محبت شاید، گرهی بگشایم

با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... با خشونت هرگز...


دسته بندی :

فن پاسخ دادن

مردی به طور مسخره به مرد ضعیغی گفت: تو را که از دور دیدم، فکر کردم زن هستی!

آن مرد جواب داد: من هم تو را که از دور دیدم فکر کردم مرد هستی!


چرچیل وزیر چاق بریتانیا به برناردشاو که وزیر لاغری بود گفت هر کس تو را ببیند فکر می کند بریتانیا را فقر غذایی فرا گرفته است.
برناردشاو جواب داد: و هرکس تو را ببیند علت این فقر را می فهمد!

ملا نصرالدین وارد روستایی شد و یکی از اهالی به او گفت: ملا! من تو را از طریق الاغت می شناسم!
ملا جواب داد: اشکالی ندارد، چون الاغ ها یکدیگر را خوب می شناسند!

مردی به زنی گفت: تو چه قدر زیبا هستی! زن گفت کاش تو هم زیبا می بودی تا همین حرف را بهت می گفتم.
مرد گفت: اشکالی ندارد، تو هم مثل من دروغ بگو!

زوج جوانی در کنار هم نشسته بودند و دختر شدیدا غمگین بود. شوهرش گفت: تو دومین دختر زیبایی هستی که در عمرم دیده ام.
دختر با حالت تعجب پرسید: پس اولیش کیه؟
شوهر گفت: خودت هستی وقتی تبسم روی لب داری.

زنی روستایی با چهار الاغش از مسیری عبور می کرد که دو جوان با تمسخر به او گفتند: صبح بخیر مادر الاغ ها!
زن سریعا جواب داد: صبح شما هم بخیر فرزندان عزیزم!

روزی چرچیل از کوچه باریکی که فقط امکان عبور یک نفر را داشت رد می شد که یکی از رقبای سیاسیش از روبرو رسید. بعد از این که کمی زیر چشمی به هم نگاه کردند، رقیب گفت: من هیچ وقت خودم را کج نمی کنم تا یک احمق از کنارم عبور کند.
چرچیل در حالی که خودش را کج می کرد، گفت: ولی من این کار را می کنم!

یکی از پسرهای همکلاسی در جمعی از دانشجویان داشت از خودش تعریف می کرد و ضمن صحبت هایش گفت: "شخصیت و متانت همین طوری از من می ریزد."
بلافاصله گفتم: "فکر کنم همه اش ریخته!"


دسته بندی :

تبریک عید

عید قربان عید قربانی کردن نفسانیات بر همه عزیزان مبارکباد 

عکس های جدیدی به مناسبت عید قربان [WWW.PIXBAZ.COM]


دسته بندی :

هنر نقاشی

کمی صبر کن تا چرخش کامل تصویر را ببینی تا تحسین کنی هنر مندش رو . بی راه نگفته اند که :

هنر بر تر از گوهر آمد پدید.

عکس متحرک


دسته بندی :

دو برادر

نمی دانم؛ شاید تکراری باشد اما به نظرم ارزش آن را داشته باشد که یکبار دیگر بخصوص دوستان جدید فضای مجازی  بخوانند . 

 سالها دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث برده بودند زندگی می کردند. آنها یک روزبه خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند و پس از چند هفته سکوت اختلافشان زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگتر به صدا در در آمد وقتی در را باز کرد مرد نجاری را دید، نجار گفت: "من چند روزی است دنبال کار می گردم فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد کمی کمکتان کنم؟ "برادر بزرگتر جواب داد : "بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن آن همسایه در حقیقت برادر کوچکتر من است. او هفته ی گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را بکنند و این نهر آب وسط مزرعه ی ما افتاد و او این کار را حتماُ به خاطر کینه ای که از من به دل دارد کرده" سپس به انبار مزرعه نگاه کرد و گفت: "در انبار مقداری الوار دارم. از تو می خواهم بین مزرعه ی من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوارها. برادر بزرگتر به نجار گفت: "من برای خرید به شهر می روم اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم" نجار در حالی که به شدت مشغول به کار بود جواب داد: "نه، چیزی لازم ندارم" هنگام غروب وقتی به مزرعه بر گشت چشمانش از تعجب گرد شد حصاری در کار نبود به جای حصار یک پل روی رودخانه ساخته شده بود کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: "مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟" در همین لحظه برادر کوچکتر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد برادرش دستور ساختن پل را داده به همین خاطر از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست وقتی برادر بزرگترش برگشت نجار را دید که جعبه ی ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: "دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم." !!!!!!!


دسته بندی :

تغییر نگاه

یکی روز مطلبی از مرحوم دکتر حسابی خواندم که برایم بسیار جالب بود و حیفم اومد آن را برای شما خوانندگان عزیز نقل نکنم . از آنجایی که اسامی خاطرم نیست نقل و قول غیر مستقیم میکنم .

ایشون نقل میکند در زمان تحصیل در خارج در یک کار گروهی با دختر خانمی آشنا شدم و قرار بود کاری را بصورت گروهی انجام دهیم برای تعیین اعضا گروه راجع به یکی از هم کلاسی های آقا از ایشون نظر خواستم که آیا ایشون را میشناسی؟

گفت بله همون آقای که ظاهر خیلی مرتبی داره ،

گفتم بجا نیاوردم منظورت کیه؟

گفت همون آقایی که همیشه لباسهای ست می پوشه ؟

گفتم متوجه نشدم !

گفت همون آقایی که همیشه بموقع میاد کلاس و ردیف جلو میشینه

گفتم نمی دونم منظورت کیه ؟

گفت همون کسی که هوش خیلی خوبی داره و با ویلچر میاد کلاس ... !

تا اینو گفت از خودم خجالت کشیدم و عرق شرم بر پیشانیم نشست و به این فکر فرو رفتم که آدم چقدر باید خوش بین اشه ونگرش مثبتی داشته باشه که آن نقص و عیب بزرگ را نبینه اما آنهمه ویژگی مثبت را در وجود ایشون دیده باشه و...

با خودم فکر کردم اگه اون خانم از من در مورد ایشون سئوال میکرد چه میگفتم ؟ بطور قطع اولین پاسخی که میدادم اینبود که همون فلجه رو میگی دیگه....؟!

 


دسته بندی :

توضیحی در مورد نظرات دوستان « بنده خدا»

با عرض سلام و پوزش چون فرصت ویرایش نداشتم اگه اشکالات تایپی وجود داشت مرا ببخشید.

سلام بر همه دوستان عزیزی که لطف کرده به وبلاگ مراجعه و نظرات خود را اظهار میدارند . چون در نظرات ارسالی فضا برای توضیح نبود این پست را میگذارم تا دوستان محترم و بخصوص همکار «بنده خدا» بدانند که نظرات ایشان را از ابتدا تا انتها خوانده و تایید کرده ام ونه صرفا تایید کرده باشم .

اولا : بنده اعتقاد قلبی دارم هر کسی هر لحظه ای که خود را برتر از دیگران بداند از همان لحظه زمینه سقوط خود را فراهم کرده  و در سراشیبی سقوط قرار داده به شرط اینکه خود بزرگ بینی حرف و خواست دلش و باورش باشد . اما گفتن برخی مسائل در پاسخ به بعضی ها _ اگرچه اعتقاد قلبی خودت نباشه - لازم است . اگه به تقدم و تاخر جمله بنده در روز جلسه معارفه توجه کرده بودید قطعا به چنین قضاوتی در مورد بنده نمی رسیدید  آن جمله من در پاسخ به کسانی بود که به محض شنیدن خبر انتصاب اینجانب در روز ششم بهمن ماه شبانه راهی تهران شده تا ابلاغ را لغو کنند  و در روز قبل از معارفه با این توجیه که یک معلم چه ارتباطی دارد که رئیس سازمان صنعت و معدن و ... باشد تلاشهای فراوانی نموده بودند که ابلاغ بنده را لغو کنند که شما نیز از این گروه و ماموریتشان قطعا مطلع بودید و هستید و در همان روز هم در جلسه حضور داشتند . ضمن اینکه بنده نگفتم من می توانم وزیر و وکیل باشم بلکه عرض کردم معلمی که می تواند رئیس سازمان و وزیر و وکیل تربیت کند می تواند خود رئیس سازمان و یا وزیر و وکیل هم باشد .  من افتخارم معلمی هست و این افتخار را با هیچ چیز عوض نمی کنم و به هیچ وجه اجازه نمی دهم کسی بخاطر مخالفت با من به جامعه معملین توهین کند .

ثانیا :اگر شما بر این اعتقادید که نباید به اینگونه حرکات عکس العمل نشان داد چگونه هست که از همان افراد در نظر گاههای بعدی خود از دست و شیوه آنها نالیده و گلایه کرده اید ؟!

ثالثا: دکتر یا مهندس گفتن به کسی که چنین جایگاهی را دارد به معنی بزرگ کردن اونها و یا بی توجهی به دیگران و یا توجه صرف به مدرک نیست . من همه دوستانی که در سازمان در رشته های مهندسی هستند مهندس صدا می زنم و خود قطعا اذعان می نمائید کسانی که چنین شرایطی را نداشته اند هیچگاه با عنوان مهندس و دکتر یاد نکرده ام اگرچه به نظر من  آنچه مهم است شخصیت و توانمندی افراد است و نه عنوانهای ساختگی برای آنها بودند و هستند همکارانی که رشته های غیر مرتبط با حوزه صنایع و معادن مسئولیت داشتند و همکاران از ایشان به مهندس یاد می کردند ولی .... .

رابعا: هین الان هم هستند کسانی که چه در درون سازمان و چه در بیرون از بنده با عناوین دکتر و یا مهندس یاد می کنند . اما خود بنده بارها عرض کرده ام که بنده نه دکتر هستم و نه مهندس و حتی در یک مراسم رسمی وقتی مجری مرا با این عنوان به جایگاه فرا خواند در آغاز کلام به صراحت اعلام کردم که بنده چنین شرایط وعنوانی را ندارم . جهت اطلاع شما و همه همکاران ارجمندم نیز اعلام میکنم من دانشجوی دکتری بودم ولی چون خارج از کشور بود ادامه ندادم و دکتر نیستم و در تمامی جاهایی که رزومه ای خواسته با افتخار گفته ام من نه دکترم و نه مهندس اما چون به اقتضای رشته ام درس اقتصاد مهندسی تدریس میکنم خیلی ها مهندس صدا میزنند و کسانی که از تحصیل من در دوره دکتری در مقطعی مطلع بودند گاهی از عنوان دکتر استفاده میکنند اما هیچگاه ندیده و نخواهید دید که بنده خودم از اینگونه  القاب ساختگی برای خودم استفاده کنم و همه جا گفتم من فوق لیسانس اقتصاد هستم .

نکته آخر آنکه ضمن تشکر از صراحت در گفتار شما به نظر می رسد آنقدر مسائل مهمتری در سازمان هست که پرداختن و مشغول شدن ذهن بنده و شما به اینگونه مسائل بی ارزش نه نشان از واقع بینیست و نه با هدف اصلاح امور بلکه ....، البته من این را هم  برای خودم یک فرصت میدانم اگر چه تلاش خواهم کرد به یاری خداوند هیچگاه گرفتار این حاشیه ها نشوم. هستند دوستانی که همیشه خود را یک سر و گردن بالاتر از دیگران می بینند ولی رفتارهایی را از خود نشان می دهند که از هیچ بنی بشری هم انتظارش نمیره . در مورد همکاری که عنوان دکتر دادن به ایشان برای شما خوشایند نیفتاده است ،کسانی هستند  که یک روز به همکاران توصیه می کنند فلانی را با عنوان دکتر صدا بزنید و دو روز بعد می گوید که کی گفته فلانی دکتره ایشون حتی .... به هر حال اینگونه رفتارها گویای شخصیت واقعی خود افراد هست و اگرچه سعی میکنم از همه موارد مطلع شود اما  برای من چنین خبرها و گزاراشاتی ارزش عکس العمل نشان دادن ندارد . 

امروز دغدغه من در سازمان باید اصلاح ساختار بودجه ای باشد که در ده سال گذشته هیچ اعتباری برای ماموریتهای سازمان  در آن دیده نشده است ! امروز باید اصلاح ساختاری سازمانی صورت پذیرد که در طی چند سال از عمر این سازمان صرفا سلیقه ای کار شده است ! امروز باید فرایندهایی را اصلاح کنیم که ظاهرا به نفع همکاران اما در عمل در برخی موارد کاملا به ضرر آنها شکل گرفته و حقی را ایجاد نموده که اصلاح کردن آن با مقاومت همراه است . بنده یقین دارم  اگر بنده صادقانه واقعیتها را نگویم بطور قطع در آینده مرا هم نفرین خواهند کرد فقط یک مصداق در مورد سنوات همکاران بازرس عرض میکنم که ادامه روند گذشته اگرچه ... اما بازنشستگی این عزیزان را با مشکلات جدی مواجه می نمود و هیچ کسی چنین واقعیتی را به ایشان نگفته بود . به هر حال از لطف  شما سپاسگزارم و امیدوارم صادقانه اظهار نظر کنیم ، عاقلانه عمل کنیم و عاشقانه در جهت ارتقاء سازمان گام برداریم . انشاءا... 


دسته بندی :

خدایا چرا من؟

 

"آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري ای انتخاب كرد؟
او در جواب گفت:
در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟


دسته بندی :

خدا را شکر

 

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم. این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me



خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street



خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم.

I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed



خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat
 

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard



خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home



خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation



خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear



خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear



خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive



خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time



خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for new year, because it means I have beloved ones to buy gifts for them



خداراشکر... خدارا شکر... خدارا شکر



 


دسته بندی :
» تبریک عید ( دوشنبه 1393/07/21 )
» با خشونت هرگز ( پنجشنبه 1393/07/17 )
» فن پاسخ دادن ( دوشنبه 1393/07/14 )
» تبریک عید ( شنبه 1393/07/12 )
» هنر نقاشی ( جمعه 1393/07/11 )
» دو برادر ( پنجشنبه 1393/07/10 )
» تغییر نگاه ( پنجشنبه 1393/07/10 )
» توضیحی در مورد نظرات دوستان « بنده خدا» ( چهارشنبه 1393/07/09 )
» خدایا چرا من؟ ( دوشنبه 1393/07/07 )
» خدا را شکر ( دوشنبه 1393/07/07 )
» یک روایت ... ( دوشنبه 1393/07/07 )
» عکس روز معارفه ( یکشنبه 1393/07/06 )
درباره ما

یحیی نیکدل ٍ مشخصات مدیر وبلاگ:
یحیی نیکدل
متولد سال 1345 - روستای ارکان از توابع شهرستان بجنورد استان خراسان شمالی
دیپلم اقتصاد 63، فوق دیپلم آموزش ابتدائی 66، لیسانس علوم اقتصادی با گرایش بازرگانی 71، فوق لیسانس علوم اقتصادی با گرایش توسعه اقتصادی و برنامه ریزی 81

فعالیتهای جنبی :

- نویسنده مقالات در روزنامه ها و مجلات علمی معتبر ( بیش از 200 مقاله چاپ شده )
- کارشناس و مجری برنامه های گفتگو - مردم و مسئولان- 44- افق - خانواده رادیو
- مشاور اجرائی و اقتصادی و کارشناس برنامه گامهای توسعه تلویزیون
- سر گروه اقتصاد استان
- عضو فعال ستاد توسعه استان
- تهیه کننده و نویسنده وکارشناس مجری برنامه زنده تلویزیونی کنکاش سیمای خراسان شمالی (شبکه اترک)
- تهیه کننده و کارشناس مجری برنامه اقتصاد و توسعه صدای خراسان شمالی
مسئولیتها:

- معلم و استاد دانشگاه
- مدیریت در دبیرستانهای مختلف
- معاونت توسعه تجارت خارجی سازمان بازرگانی خراسان شمالی
- مشاور برنامه ریزی و توسعه مدیریت سازمان آموزش و پرورش خراسان شمالی
-مشاور اقتصادی سازمان صنعت ، معدن و تجارت
- دبیر هم اندیشی بزرگ نخبگان استان
- سرپرست هیئت تجاری اعزامی به کشور ازبکستان
- مشاور اقتصادی شرکتهای خصوصی

افتخارات :

- حضور در جبهه به مدت16 ماه
- مربی تخصصی سپاه در دوران جنگ 10ماه
- دانشجوی ممتاز تربیت معلم
- رتبه دوم کشوری در رشته کتابخوانی در دوره دانشجوئی
- دبیر نمونه منطقه 9 تهران 80
- دبیر نمونه اداره کل تهران 81
- رتبه اول مجری گری رادیوئی
ایمیل : yahya4ir@yahoo.com
banner 240x200px

دسته بندی ها

پیوندها