LOGO

یحیی نیکدل-مشاور اقتصادی
مجموعه مقالات و پژوهش هاو دل نوشته ها(استفاده از مقالات با ذکر منبع بلامانع است)
  • banner 240x80px
  • banner 240x80px
  • banner 240x80px

توکل به خدا در عین تلاش

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد...

تمام سعی مان را بکنیم،
پیامبری همیشه در همین نزدیکیست...

دسته بندی :

چرا اينگونه شده ايم؟!

در آستانه هفته دفاع مقدس قرار داریم . این روزها یاد و خاطره روزهای جنگ و فضای حاکم بر روابط بین رزمندگان انسان را به اون سالها می برد و گاهی حسرت روزهایی را می خوریم که ....

این مطلب را در سال 1387 در وبلاگ کذاشته بودم که جزو پیوندهای وبلاگ هم هست به دلیل آنکه حرف دلم هست یکبار دیگر در وبلاگ قرار می دهم تا علاقمندان و دوستان عزیز به فراخور برداشت خود ، در صورت تایید آنچه گفته شده فرهنگ سازی کنند تا روزی شاهد شرایطی باشیم که هر چه خوبی هست نه فقط برای خود که برای دوستان و همنوعان خود نیز بخواهیم . دقیقا فضایی را بوجود آوریم مانند آنچه در سالهای اولیه جنگ در سنگرهای خاکی شاهد آن بودیم . به امید آنروز 

 سالها پيش وقتي كوچك بوديم و به همراه بزرگتر ها در سر مزرعه شبها را زير آسمان آبي خداوند سپري مي كرديم ، چشم به آسمان مي دوختيم و به ستاره ها خيره مي شديم ،با اعتقادات كودكانه خود كه از نقلهاي افسانه اي پدران و مادران به ارث برده بوديم ،ستاره ها را بر اساس نوري كه داشتند بين افراد تقسيم مي كرديم . هميشه ستاره پر نور در ذهن ما متعلق به با ايمان ترين فرد روستا تعلق داشت .(از دنيا بيش از روستاي خود را نشناخته بوديم)و ديگر ستاره ها نيز با ملاك نور به ترتيب بين سايرين تقسيم مي شد .در اين بين گاهي نيز بدنبال ستاره خود مي گشتيم كه نسبت به بقيه ستاره ها از نور ضعيفي بر خوردار بود ،با اين اعتقاد كه چون هنوز فرصت زيادي براي انجام فرائض ديني و اصول اعتقادي پيدا نكرده ايم، ستاره ما از نور كمتري برخوردار است.ضمن آنكه اعتقاد بر اين داشتيم كه با دروغ گفتن ، حرفهاي ركيك زدن ،تهمت زدن و غيبت كردن و... از نور ستاره هر فرد كاسته مي شود . آنروزها اولا افراد سيگاري در روستا بسيار كم بود و همانها نيز هميشه سعي داشتند حتي سيگار خود را از ديد بزرگترها پنهان نگه دارند (براي بزرگتر ها حرمت قائل بودند).مردم به بهانه هاي مختلف دور هم جمع مي شدند و از خاطرات خود براي همديگر تعريف مي كردند وتجربيات خود را به ديگران انتقال مي دادند و براي مشكلات پيش روي خود از همديگر همفكري و كمك مي طلبيدند . دلخوري از همديگر وجود نداشت و اگر هم گاهي دلخوري بين دو نفر پيش مي آمد بزرگترها سريع آنها را باهم آشتي مي دادند. در ساختن خانه ، جمع كردن محصول ، چيدن پشم گوسفندان و....همه به ياري همديگر مي شتافتند وبراي تامين هيزم عروسي ها يووار مي كردند . چوپانهاي گوسفندان خود را طي مراسمي به خانه خود دعوت مي كردند . در عروسي ها و ختنه سوري ها فاميلها و همسايه ها براي عروس و داماد و بچه ها غذا درست مي كردند و به خانه صاحب عروسي مي آوردند .غروب آخرين روز ماه رمضان دسته جمعي به روي كوهها رفته و با دوربين هاي شكاري اقدام به استهلال ماه مي كردند . خلاصه هرچه بود صفا و صميميت بود . همه همديگر را دوست داشتند به بهانه هاي مختلف به ديدار بزرگترها مي رفتند . شبهاي زمستان دور كرسي جمع مي شدند . ايام عيد خانه بزرگ فاميل مملو از جمعيت مي شد . بچه ها در عالم خود و بزرگترها نيز مشغول صحبت با همديگر مي شدند . صميميت و نزديكي ها به حدي بود كه بچه ها حتي از نسبت فاميلي خود اطلاعي نداشتند و خود را جرو خانواده اي واحد مي دانستند و همه همديگر را پسر عمو دختر عمو مي دانستند . درصورتي كه حتي پدران آنها نيز چنين رابطه فاميلي با هم نداستند و بسياري از آنها صرفا هم روستائي بودند . معلوم نيست چه شد كه دنياي پيرامون ما اينگونه تغيير كرد ؟! امروزه معلوم نيست صفا و صميميت را در كجا بايد جستجو نمود؟! صداقت در كجا اسكان گزيده است ؟! چرا كسي از او خبري نمي گيرد ؟! مهرباني ها به كجا سفر كرده اند ؟!چرا از همياري ها خبري نيست ؟! چرا بجاي آنكه براي همديگر بال و پري براي پرواز باشيم ، بال و پر همديگر را قيچي مي كنيم؟! آيا مي شود همه اين اتفاقات را ناشي ازماشيني شدن زندگيها و ورود تكنولوژي هاي مختلف به رندگي دانست؟! چرا بزرگترها ديگر نقل نمي گويند ؟! نقل ها جذابيت خود را از دست داده اند يا آنكه كوچكترها ديگر حوصله نقل شنيدن ندارند؟! و هزاران چراي ديگر .... بيائيد به زندگي و محيط پيرامون خود طور ديگري بيانديشيم . بيائيد دوست داشتن را به فرزندانمان آموزش دهيم . بيائيد براي احوالپرس از همديگر منتظر دعوت نامه نمانيم . بيائيد فرهنگ غني گذشتگانمان را در زندگي خود جاري نمائيم . و بيائيد براي رشد و تعالي خود و فرزندانمان و در نهايت پيشرفت جامعه مان بدور از هر نگاهي به رشد همديگر بيانديشيم كه توسعه جامعه به تلاش جمعي نياز دارد . و بيائيد با هم باشيم كه بهانه براي فاصله گرفتن از هم زياد است پس بيائيد بهانه اي براي در كنار هم بودن پيدا كنيم . اميد آنكه خداوند به همه ما توفيق باهم بودن ،بندگي و خدمت خالصانه به جامعه عنايت فرمايد . 


دسته بندی :

معنای زندگی

 

زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند: وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی؟
من پاسخ دادم: "خوشحال."
به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشده ام و من به آن ها گفتم:
این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشده اید.
- جان لنون


When I went to school, they asked me what I wanted to be when I grew up. I wrote down ‘happy’. They told me I didn’t understand the assignment, and I told them they didn’t understand life

دسته بندی :

یک شعر کوتاه

 

یکی از دست نوشته های مرحوم استاد نیرزاده نوری:

«تقدیم به همه دوستان عزیز و همکاران خوبم »

بنویسید به دیوار سکوت

عشق سرمایه هر انسان است

بنشانید به لب حرف قشنگ

حرف بد وسوسه شیطان است

و بدانید که فردا دیر است

و اگر غصه بیاید امروز

تا همیشه دلتان درگیر است

پس بسازید رهی را که کنون

تا ابد سوی صداقت برود

و بکارید به هر خانه گلی

که فقط بوی محبت بدهد
 

 


دسته بندی :

نوشته ای از استاد مطهری

 استاد مرتضی مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند : 

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود و این نشانه یک جامعه مرده است ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏ خبرتر .


دسته بندی :

قضاوت عجولانه‏

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد. او پس از این که جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس‌هایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد. او پدر پسر را دید که در راهرو می‌رفت و می‌آمد و منتظر دکتر بود.


به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: “چرا این قدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی‌دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟”

پزشک لبخندی زد و گفت: “متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هر چه سریع تر خودم را رساندم، و اکنون امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم.”

پدر با عصبانیت گفت: “آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو می‌توانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا می‌مرد چه کار می‌کردی؟”

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: “من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده می‌گویم «از خاک آمده‌ایم و به خاک باز می‌گردیم» شفادهنده یکی از اسم‌های خداوند است، پزشک نمی‌تواند عمر را افزایش دهد. برو و برای پسرت از خدا شفا بخواه. ما نهایت سعی خود را می کنیم، به لطف و منت خدا.”

پدر زمزمه کرد: “نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است.”

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد: “خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد.” و بدون این که منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالی که بیمارستان را ​​ترک می‌کرد گفت: “اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید.”

پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: “چرا او این قدر متکبر است؟ نمی‌توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟”

پرستار در حالی که اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد: “پسرش دیروز در یک حادثه‌ی رانندگی مرد. وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد، با عجله این جا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.”

هرگز در مورد دیگران زود قضاوت نکنید. چون شما نمی‌دانید زندگی آنان چگونه است
و چه بر آنان می‌گذرد یا آنان در چه شرایطی هستند…

Labels:


دسته بندی :

چند دقیقه سکوت

گاهی ارزش سکوت بسیار بیشتر از هر هیاهو و ... می باشد . همانگونه  ارزش صبر نیز در بسیاری از مواقع بسیار بیشتر از عجله و کم طاقتی است . برخی چیزها را باید در آرامش بدنبالش بود که در غیر اینصورت از رسیدن به آن باز خواهیم ماند. شاید داستان زیر واضح تر از جملات بنده پیام را انتقال دهد .... 

 

 

کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر می رسد." پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.

بعد از زمان اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چه طور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"

پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."


دسته بندی :

عشق به ...

عشق به رسوا شدنش می ارزد 

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سال ها گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد


دسته بندی :

زیبایی

شخصی، با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آن ها از هم جدا شدند. طولی نکشید که دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی بود. اما به نظر می‌رسید که ایشان بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده‌ای آدم کنجکاو از او می‌پرسند: فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟ وی با قاطعیت به آنها جواب ‌داد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی می شد و فریاد می زد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید. اما همسر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

 

می‌گویند زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند.
سگ ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آن ها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است.

Labels:


دسته بندی :

آسیابان و زاهد

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».

 

آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود!»


دسته بندی :
» توکل به خدا در عین تلاش ( پنجشنبه 1393/06/27 )
» چرا اينگونه شده ايم؟! ( پنجشنبه 1393/06/27 )
» معنای زندگی ( پنجشنبه 1393/06/27 )
» یک شعر کوتاه ( پنجشنبه 1393/06/27 )
» نوشته ای از استاد مطهری ( پنجشنبه 1393/06/27 )
» قضاوت عجولانه‏ ( پنجشنبه 1393/06/27 )
» چند دقیقه سکوت ( چهارشنبه 1393/06/26 )
» عشق به ... ( سه شنبه 1393/06/25 )
» زیبایی ( سه شنبه 1393/06/25 )
» آسیابان و زاهد ( سه شنبه 1393/06/25 )
» اعتماد به خدا ( سه شنبه 1393/06/25 )
» وفاق و همدلی ( سه شنبه 1393/06/11 )
درباره ما

یحیی نیکدل ٍ مشخصات مدیر وبلاگ:
یحیی نیکدل
متولد سال 1345 - روستای ارکان از توابع شهرستان بجنورد استان خراسان شمالی
دیپلم اقتصاد 63، فوق دیپلم آموزش ابتدائی 66، لیسانس علوم اقتصادی با گرایش بازرگانی 71، فوق لیسانس علوم اقتصادی با گرایش توسعه اقتصادی و برنامه ریزی 81

فعالیتهای جنبی :

- نویسنده مقالات در روزنامه ها و مجلات علمی معتبر ( بیش از 200 مقاله چاپ شده )
- کارشناس و مجری برنامه های گفتگو - مردم و مسئولان- 44- افق - خانواده رادیو
- مشاور اجرائی و اقتصادی و کارشناس برنامه گامهای توسعه تلویزیون
- سر گروه اقتصاد استان
- عضو فعال ستاد توسعه استان
- تهیه کننده و نویسنده وکارشناس مجری برنامه زنده تلویزیونی کنکاش سیمای خراسان شمالی (شبکه اترک)
- تهیه کننده و کارشناس مجری برنامه اقتصاد و توسعه صدای خراسان شمالی
مسئولیتها:

- معلم و استاد دانشگاه
- مدیریت در دبیرستانهای مختلف
- معاونت توسعه تجارت خارجی سازمان بازرگانی خراسان شمالی
- مشاور برنامه ریزی و توسعه مدیریت سازمان آموزش و پرورش خراسان شمالی
-مشاور اقتصادی سازمان صنعت ، معدن و تجارت
- دبیر هم اندیشی بزرگ نخبگان استان
- سرپرست هیئت تجاری اعزامی به کشور ازبکستان
- مشاور اقتصادی شرکتهای خصوصی

افتخارات :

- حضور در جبهه به مدت16 ماه
- مربی تخصصی سپاه در دوران جنگ 10ماه
- دانشجوی ممتاز تربیت معلم
- رتبه دوم کشوری در رشته کتابخوانی در دوره دانشجوئی
- دبیر نمونه منطقه 9 تهران 80
- دبیر نمونه اداره کل تهران 81
- رتبه اول مجری گری رادیوئی
ایمیل : yahya4ir@yahoo.com
banner 240x200px

دسته بندی ها

پیوندها